پاسخ به سوالات دوستان:
خب ،بعد از گذاشتن مطلب فضا سازی،با دو سوال از سوی دو نفر از دوستان خوب مواجه شدیم.من پاسخ ها را هم به در همین وبلاگ به نمایش می گذارم اما بعدا توضیحات جدا و بیشتری هم می دم.
پاسخ سوال نسیم:
سوال: اگه میشه درباره کاربرد جزئیات و طرز بکار گیریشونم بنویس.چون هروقت یه سوژه خوب میاد تو ذهنم جزئیاتش داغونش میکنه و اینا...
من جواب این سوال را به نسیم عزیز میدم.جزئیات،شاید مهم به نظر نیاد،اما اصل اینه که اهمیت خیلی زیادی داره.و این بستگی به نوع نوشته داره.من چون سوال کلی بود جواب های کلی هم می دم اما بعد میشه کاملترش کرد.
جزئیات،چند قسمت دارد:
یک،جزئیات سوژه
دو،جزئیات شخصیت ها
سه،جزئیات مکان و زمان وحال:
تمام جزئیات را میشه در این سه قسمت خلاصه کرد.
جزئیات سوژه: برای مثال،شما قصد دارید یک داستان فانتزی را در نمایش بگذارید،اما کنارش می خواهید یک سری روابط دوستانه هم توصیف کنید.یا مشکلات خانوادگی هم در داستان بگذارید.
مثال:داستان حماسه دارن شان،که دارن درگیر نجات دادن اشباح بود،اما متوجه شد که داریوس،برادرزاده اش هم احتیاج به کمک دارد.
این نوعی از جزئیاته.جزئیات،باید به جا و به اندازه باشه و بیشتر در راستای هدف سوژه.مثلا اگر جزئیات اینکه شخصیت اصلی یک پیرمرد را با قیافه اشنا می بینه،بعد ها همان پیرمرد برایش دردسر درست کند.یا اگر جزئیات اینه که یک شخصیت دزد داستان د ریک فروشگاه با دوستانش خرید می کند و احساس خوشی می کند،بعد ها از همان فروشگاه دزدی کند.این جزئیات جزئیات مهمی هستند.
جزئیات شخصیت:
لباس شخصیت،حالت چهره،رفتارهای عادی و ...همگی جزئیات خیلی مهمی هستند.جزئیات هایی که می تواند اگر کامل و متناسب با شخصیت داستان باشه،خواننده را تحت تاثیر قرار بده.مثلا شما شخصیتی دارید قوی و با نفوذ و باهوش که حالا بر حسب داستان یا دزده یا پلیس یا منفی یا مثبت.این جزئیات داستان را بهتر می کنند:
زن سر بالا کرد.لباسی راحت پوشیده بود که اندام باریک و کشیده،اما قوی اش را پوشانده بود.موهای بلند و قهوه ای اش با هر قدم ای که بر میداشت به اطراف تاب می خورد.قدم هایش محکم،و نگاهش ثابت بود.هر کلمه ای که سخن می گفت طوری بود که انگار چاره ای جز سرخم کردن مخاطب وجود نداشت،و انروز هم همین طور با رابرت بیچاره سخن گفت.
اما حالا اگر قرار باشد شخصیتی مثبت و مهربان و دلجو را جزئیات ببخشیم،می گوییم:
-دختر ارام و مهربانی بود.گویی وجودش را با مهر و محبت ساخته بودند.چشمان تیله ای سیاه و لبخند کجی داشت که همواره احساس ارامش را در اطرافیان به وجود می اورد.هر کلمه اش سیری از محبت،و خنده هایش از ته دل بود.
این جزئیات است که خواننده را جلب می کند.
نکته:
مهم ترین جزئیات ،جزئیات شخصیت هستند.
جزئیات مکان و حال و زمان:
یک مکان،شاید همان چیزی باشد که برای اخرین تکه ساخت شخصیتتان لازم دارید.بیشتر شامل چنین مواردی هست،مثال:
درون ان باغ بزرگَ،تنها چیزی که می توانست اندکی دلگرمم کند،همان درخت بلوط کهنه،گوشه باغ بود.هر وقت زیر سایه اش می نشستم،احساس خوشی بهم دست می داد که دست کمی از امنیت نداشت.باد که در لابه لای شاخه های درختان می پیچید،گویی بلوط را وارد می کرد از راز های زندگی طولانی اش برایم سخت بگوید.
بیشترین جزئیات این گونه هست،البته در مورد مکان نکته دیگری هم داریم:
با احساسی امیخته به احترام،به بنای قدیمی نزدیک شدم.حتی دیدن ان پنجره های بزرگ و زیبا و سنگ های شکوهمند مرمر،باعث میشد قلبم تندتر از پیش بکوبد.
توصیفات زمان و حال هم،بیشتر توصیف جزئیات دوستی،عشق و ...این هاست که در بیشتر داستان ها باعث میشه شخصیت اصلی دست به کاری بزند:
مثال:
کنارم نشسته بود و مثل همیشه با ان نگاه عمیق و پاک جلو را نگاه می کرد...به این فکر کردم که تابحال برای دوستی من و خودش چقدر مایه گذاشته بود و گذشت کرده بود.حالا وقتش بود که من از دردسر نجاتش دهم.شاید می توانستم،و شاید هم نه اما باید حتی اگر لازم بود،زندگی ام را نیز گرو بگذارم.
خب نسیم عزیز،جزئیات را گفتم و امیدوارم که برایت و برای همه تاثیر گذار باشد.
سوال فرزانه عزیز:
اگه میشه یه چندتا روش دیگه برا ارتباط دادن توصیفا هم بده. راستی چه کنیم حوصله مان بیاید تا متن نوشته مان را بتوانیم به زور بازخوانی کنیم؟
ارتباط توصیف ها به هم فرزانه عزیز،بیشتر کاری است که باید با خواندن کتاب ها ان را یاد بگیریم.با این حال،چند روشی هست که بازگو می کنم:
ابتدا ،پاراگراف مورد نظر را بنویس،هر طور که می توانی و هرچی،احتیاجی نیست که حتما داستانت باشد.
مثلا:
او جلوی در ایستاده بود،شنل سیاهی داشت.تکانی خورد و شنل سیاهش در اسمان سیاه شب به حرکت د رامد.نگاهش کردم.به سختی اب دهانم را قورت دادم و لبانم را جویدم.
بعد،خوب به پاراگراف نگاه کنید و تا می توانید جملاتتان را به هم ربط دهید:
بازسازی:
او جلوی در ایتساده بود.در حینی که نگاهش می کردم،شنل اش که همرنگ اسمان شب بود،با وزش باد تکانی خورد و در اسمان شب به حرکت در امد،به نظر می امد که با این تغییر جزئی ترسم از او بدتر شده است،چون مدام اب دهانم را قورت می دادم و لبانم را می جویدم.
با این کار،یواش یواش ربط دادن جملات کاری عادی میشه و ان را به نحو احسنت انجام میدی.
و اما بازخوانی:
در هر باز خوانی،اشکالات زیادی از نوشته ات دستت میاید و ان ها را رفع می کنی.پس از دید یک خواننده قضاوت می کنی و به خوب شدن داستانت کمک می کنی.تنها کاری که لازمه بکنی اینه که یک بار یک داستانت را بازخوانی کن و اشکالاتش را رفع کن.بعد با نمونه اصلی مقایسه کن.انقدر تفاوت می بینی که ناخوداگاه متوجه میشی چه قدر این کار مفیده،و بازسازی باعث میشه اشکالات را خوب متوجه شوی و وقتی به عنوان یک خواننده بخوانی بهتر می فهمی که باید چه کار کنی تا خواننده لذت بیشتری ببره.
بعد از مدتی،اشکالاتت رفع و در حین نوشتن ناخوداگاه متوجه شان میشی.همه به این بستگی داره که تا مدتی داستان هایت را با دقت بازخوانی کنی.
امیدوارم کمک کرده باشم،سوالات دوستان مهم بود و خواندش کمک زیادی به داستان های شما می کنه.
با تشکر،







